تبليغاتX
گذر لحظه ها

مقدمه : الان شبه ساعت 23:45 تاریخ 4 /4 / 87 چشام خیلی باز نمی شن ولی در هوشیاری کامل به سر می برم
می گن آدم یه وقتی یه چیزی اش می شه منم الان همین جوری ام (!) یه چیزایی تو ذهنم خودشونو می کوبن به در و دیوار نمی دونم چی ان ولی ذهنم آروم و قرار نداره

فصل اول) ساکت و آروم یه جا نشسته بود مثل اینکه نتونه بلند شدن خودشو تضمین کنه و به حمایت کسی نیاز داشته باشه همین جوری به زمین زل زده بود … نمی دونم شاید دوست نداشت دور و برش رو نگاه کنه و دنیای شاد و شیرینی که تو ذهنه خودشه خراب کنه ولی نه آخه این قدر سن نداره که این چیزا رو بفهمه ! گاه گاهی که نگام می کرد توی چشمش برق خاصی بود یه جور خاص به بزرگتراش نگاه می کرد ؛ فکر کنم تو دلش می گفت کاش منم قد این آدم بزرگا بودم ؛ اون وقت می دونستم چی کار کنم !

فصل دوم) همه چیز رو آماده کرده بود. بند کفشش رو هم محکم کرد و کوله اش هم سر کولش گذاشته بود آماده آماده بود واسه رفتن ؛ آخه شنیده بود یه جایی هست اگر برسه اونجا به اون چیزایی که می خواد و دوست داره می رسه ! می خواست سریع تر اون چیزی که فکر می کرد حرکت کنه تا زودتر اونجا برسه با اینکه همش 9 ، 10 سالش بود تصمیمش رو قاطعانه گرفته بود به حرف هیچ کس هم گوش نمی کرد تصمیم گرفتن در باره این موضوع و رسیدن به آرزوهاش براش خیلی سخت نبود ؛ فکر می کرد زودتر برسه بهتر از اینه که دیر اونجا باشه سوار قطار شد و با دستای کوچیکش تکیه گاه رو محکم چسبید.

فصل سوم) می خواست پیاده شه تردید داشت "یعنی باید اینجا پیاده شم" که احساس کرد یکی به کمرش می زنه و می گه نمی خوای پیاده شی ؟ قرار بود این ایستگاه مقصدت باشه توی بلیط ات قید شده بود !
سرش رو به علامت تائید پایین میاره و راه می افته .
محیط دورش کدر تر از قبل شده بود دلیلش رو نمی دونست واسه اش عجیب بود چرا همه چی اول این قدر شفاف بوده و الان …. پاش رو گذاشت رو زمین ، وقتی راه می رفت به نظرش زمین هم سفت تر شده بود ! شونه هاش رو به نشونه تعجب و ندونستن موضوع بالا برد و پایین انداخت .
اونجا اکثرا از بزرکتر بودن کسی رو هم سن و سال خودش اول ورود به اونجا ندید ؛ اول ورودش به هرکس برخورد می کرد اول با اخم نگاش می کرد بعد می خندید (!)  رفتار اونا واسش عجیب بود .

فصل چهارم) 5 ، 6 سال از ورودش به اونجا می گذشت دیگه الان قاطی آدمای اونجا شده بود و کسی اول بهش اخم نمی کرد و نمی خندید دیگه خودش رو با افراد اونجا یکسان می دید اگر قبلا چیزی نظرش رو جلب می کرد و دوست داشت اونو با انگشت به بقیه نشون بده دیگه الان همه چیز به نظرش قدیمی شده بود هیچ چیز براش تازگی نداشت .
رفت تا وسائلش رو جمع و جور کنه  و بره این بار به هیچ کسی هیچ چیز نگفت . مطمئن بود اگر دیر برسه باید خیلی منتظر بمونه تا به قطار بعدی برسه کیفش رو دستش گرفت و راه افتاد
هیچ چیز اونو سمت خودش جذب نمی کر فقط می دونست که باید این راه رو بره ( ولی قبلا دیده بود بقیه که می خوان برن یه شوقی دارن یه چیزی جذبشون می کنه!)

فصل پنجم) قطار رسید ، نزدیک قطار که شد و می خواست بره بالا مکثی کرد "برگردم!" به خودش گفت " نه ، من که آماده ام ؛ با همین می رم "
این بار وقتی به مقصد رسید دیگه شک نکرد ؛پیاده شد . اینجا هم با جای قبلی تفاوت داشت ولی دیگه این تفاوت های جزئی به چشمش نمی اومدن .
اولین کسی که اونجا دیدش باز لول بهش اخم کرد ولی به جای خنده ، آهی کشید و رفت ! بر خلاف قبل این دفعه معنی این رفتار رو فهمید "اینجا هم باز زودتر از موعد خوش رسیده بود و دیگه راه برگشت نداشت !"

فصل ششم) الان هروقت نگاهم به چرک نویس هایی که اونم فقط برای آروم کردن خودمه می افته بقدری خسته می شم که گاهی فراموش می کنم اصلا واسه چی می خواستم بنویسم !

بقدری خسته ام که دیگه اون ذوق کودکانه و نو پای ادبی ام که داشتم رو به خزان رفته !
چه زیبا می گوید : " قصه این است
                                            قصه آری قصه درد است
                                                                           شعر نیست
این عیار مهر کین و مرد و نامرد است 
                                                 …. این گلیم تیره بختی هاست " (م.امید)


این پست مصادف شده با تاسیس وبلاگ . وبلاگم هم یه ساله  شد !


+ تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:46 نويسنده Admin |

 

گاه چه زود دیر می شود !!

...

...

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:59 نويسنده Admin |


و آنگاه که هر يک از گوشه اي طلوع کرديم و از زمين برخاستيم ؛نمي دانستيم و حتي گمان نمي برديم حلقه اي به اين عظيمي بوجود آيد شمارش
زنجيره سخت بود مي داني ممکن بود هر روز يکي به حلقه دوستي مان افزوده شود . چه بسا هر لحظه !

هر چند بطور حقيقي حايل بينمان زياد بود ولي مرزهاي حقيقي را شکسته بوديم ؛ آنقدر بهم نزديک شده بوديم که گمان مي برديم عضو خانواده عظيمي هستيم ؛آنقدر روابط  نزديک بود که اين همه حايل بينمان را به ياد نمي آورديم يا شايد نمي خواستيم به ياد آوريم ، براي پا برجا بودن دوستي مان.

يک لحظه غفلت نمي دانم ، شايد هم بيش از يک لحظه بود به خود آمديم و دريافتيم دنيا و تنگي اش بر يکي از ما چيره شده ؛آرزوي موفقيت برايش مي کرديم و به اميد بازگشت جايش را خالي مي گذاشتيم او ميرفت امـــا سخت از فکر و خاطرمان کم رنگ مي شد
اين گونه کمرنگ شدن ها بينمان را پر کرد و اکنــــون ...

چه ساده برخاستيم
چه ساده به هم پيوستيم
ساده و زيبا آن همه خاطره گذشت
اما سخت کمرنگ شد و گسست
و حالا اينجا آخر خط است .!
=================
پ.ن: ادعا نمي کنم نويسنده خوبي هستم ولي شنيده ام مي گن که "آنچه از دل بر آيد بر دل نشيند" 

پ.ن: نمي دونم چرا اين رو نوشتم ولـــي نمي خوام باز زياده نويسي کنم و از دستم خسته بشي! نه به هيچ عنوان شايد هم ديگه عادت کردي به مطالب بلندم نمي دونم!
اصلا اگر الان اينجام و واست خيلي غير منتظرس که خرداد يه آدم کنکوري چه طور تونسته اينقدر از کتاباش فاصله بگيره و بياد و اين همه چرت و پرت بنويسه و تحويلت بده ؛ بزار به پاي دلنتگي ، بزار به پاي يه ساله شدن دوستي من با راديو جوان و برنامه هاش ؛ بزار به پاي يه ساله شدن دوستي من با بروبچه هاي راديو جوان چه از مخاطباش گرفته تا ... ؛ "يک سالگي" که شايد هيچ کس به ياد نياره

ولي الان بعد از گذشت يک سال همه چيز فرق کرده حتي راديو جوان ! نمي خوام بطور کمي يا کيفي نظر بدم امــــا مي تونم بگم خيلي تفاوت احساس مي شه بين پارسال راديو و امسالش

دلم واسه راديو جوان پارسالي تنگ شده
دلم واسه تک تک بچه ها تنگ شده
واسه اون همه سر خوش بودن هامون
واسه اون همه کَل کَل کردمون پشت مسنجر
...
چه ساده مي گذره اين عمرمونه که داره مي ره


شايد تا همين جاشم خسته شده باشي خسته تر از اين نمي کنم ات !چون خودمم هم خسته ام از این گذر زمان !

«مهرباني را از درخت اموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نمي دارد»

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6:0 نويسنده Admin |

سلام بر دوستان گرام خودم  خوبید !؟

هی خیلی وقته می گذره از آخرین پستم یک ماهی می شه !.

گفتم بیام یه پست جدید بزنم یه چیزی بنویسم مردم رو از نگرانی بیرون بیارم بگم که «بابا من زنده ام دلتون شور نزنه ! »

یه مسئله ای وجود داره اونم اینه که یه سدی عظیم وجود داره که نمی دونم چند میلیون آدم پشتش دارن له می شن و منم جدیدا به اون جمعیت پر ازدحام اضافه شدم می شه گفت این چند وقته نبودم داشتم ... می زدم

اما ... آقا خسته شدم دیگه بریدم دیگه این آخرش دیگه جون واسم نمونده آخه مگه من چه گناهی کردم اومدم تو این دنیا بعدشم هم اینکه بیام رشته ریاضی و این بلا مصیبتا سرم خراب بشه ...

آخه اون از امتحانات نهایی پارسالمون

اینم از امسال آخه ...بزارید قشنگ واستون بگم شاید این آتیش دلم بشینه ۲۸ اردیبهشت بود که فرجه یه درس قشنگ و شیرین اصلی رشته ریاضی که کشوری هم بود رو گذرونده بودم و تمام نمونه سوال این درس رو حل کرده بودم و داشتم "تست قرمز" گوش می کردم که اون شب هم درباره دیفرانسیل بود آقای کلاه ملکی فرمودن که بچه ها این نوع سوالات حتما میان خوب بخونید آقا من هم مث بچه های حرف گوش کن خوب خوندم . خوندم دیگه اما ... رفتیم سر جسله و بعدش آقا هرچی سوال نا آشنا بود توی این برگه دیدیم. می تونم بگم یه چیزی تو مایه فیزیک پارسال بود  یهنی یه دونه از اون سوالایی که ۱۰۰٪ فکر می کردم میان نیومدن  قبول شم کافیه

آخ که هرکی رو می دیدم میاد از جلسه بیرون پنجر کرده بود نمی شد بهش گفت چه طور بود ولی خداییش بعضی از این دخترا هم نمی شه بهشون اعتماد کرد آخه یه پا فیلمن ..والا ...  

ما که در شانس به رومون بسته شده فقط خدا کنه یه دفعه واسه کنکور مون نگن که دیگه از دستمون در رفت این قدر سخت شد !.!.!

خدا بهمون رحم کنه

راستی از تمامی دوستان که سر می زنن ممنون شرمنده نکنید دیگه و اینکه به دلیل خبر نکردن [نزنید] بلاگفا یه خوبی در حقمون کرده لیست گذاشته که بفهمیم کی چه وقت بروز [آپ] کرده  خودتون تشریف بیارید دیگه در کلبه مون همیشه بازه

 و سلام این پست منم تموم شد با تمام تلخی و شیرینی هاش  واسه قبولیم هم یه خورده دعا کنید شاید دعا های شما بگیره  

خداحافظي رسمي است ديرينه
سلامي است که آخر کلام است
عشقي است که نهايت دوست داشتن است
سرسبزي است که به خزان مي رود
آب رواني است که به کران مي رود
آواز کسي است که از ميان مي رود
آفتابي است که سايه ايي برآن نهان مي شود
گلي است که به گلزار مي رود
خداحافظي رسمي است ديرينه
خداحافظي اول و آخر خط است

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44 نويسنده Admin |

آفتاب  است و  بيابان  چه  فراغ
نيست  در آن  نه  گياه  و نه درخت
غير آواي غرابان ديگر
بسته  هر بانگي  از اين وادي  درخت
در  پس  پرنده اي  از گرد و  غبار
نقطه اي  لرزد  از دور سياه
چشم  اگر پيش رود  مي بيند
آدمي هست  كه  مي پويد  راه
تنش از خستگي  افتاده ز كار
بر  سر و رويش  بنشسته  غبار
شده از تشنگي اش  خشك  گلو
پاي  عريانش  مجروح ز خار
هر  قدم  پيش  رود  پاي  افق
چشم  او بيند  دريايي آب
اندكي راه  چو مي پيمايد
مي كند  فكر كه مي بيند خواب

((سهراب سپهری))

+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:11 نويسنده Admin |

گذشته ایی که خاطره می شود